سيد حسن مير جهانى طباطبائى

487

جنة العاصمة ( فارسي )

فاطمه اباء كرد كه به او بدهد ، پس با پاى خود لگدى به آن حضرت زد و او حامله بود به پسرى كه نام او محسن گذارده شده بود ، پس محسن را از شكم خود سقط كرد ، پس سيلى به روى او زد كه گوشوارهء او در گوشش شكست ، و نوشته را گرفت و آن را پاره كرد ، آنگاه فاطمه رفت و هفتاد و پنج روز مريضه بود و از ضربت عمر از دنيا رفت . چون زمان وفات او رسيد على عليه السّلام را خواند و گفت : آيا ضمانت مىكنى وصيّت مرا يا به پسر زبير وصيّت كنم ؟ على فرمود : من ضمانت مىكنم وصيّت تو را اى دختر محمّد . گفت : به حق رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله از تو خواهش مىكنم كه چون من مردم اين دو نفر حاضر نباشند و نماز بر من نگذارند . على گفت : اين كار را براى تو مىكنم . پس چون فاطمه از دنيا رفت در شب او را در خانهء خود دفن كرد ، چون صبح شد اهل مدينه براى تشييع جنازه حاضر شدند ، و ابو بكر و عمر هم با آنها بودند ، امير مؤمنان بيرون آمد ، به او گفتند : با دختر محمّد چه كردى ؟ او را تجهيز كردى اى ابا الحسن ؟ فرمود : بذات خدا سوگند او را دفن كردم . آن دو نفر گفتند : چه چيز تو را وادار كرد كه او را دفن كردى و ما را به مرگ او آگاه نكردى ؟ فرمود : خود او مرا امر كرد . عمر گفت : بذات خدا سوگند همّت گماشتم بر بيرون آوردن او از قبر و نماز گذاردن بر او . على عليه السّلام فرمود : آگاه باش بذات خدا سوگند تا زمانى كه دل من در ميان پهلوهاى من است و ذو الفقار در دست من است تو نمىتوانى او را نبش كنى ،